bohara کاربر جدید وضعيت: آفلاين 19 آبان ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 55 امتياز: 145 تشکر کرده: 1 تشکر شده 7 بار در 6 پست
ارسال شده در:
سه شنبه، 10 آذر ماه ، 1388 21:10:30
موضوع مطلب: شاه و گدا...
يک پادشاه اسپانيايي, به دودمان خود بسيار مي باليد.
همچنين مشهور بود که با ضعيفان بي رحم است.
يک روز, با نزديکان خود در دشتي در آراگون راه مي رفت که سال ها قبل, پدرش در جنگي در آن کشته شده بود.
در آنجا به مرد مقدسي برخوردند که در ميان توده عظيمي از استخوان ها, چيزي را جست جو مي کرد.
پادشاه پرسيد: آن جا چه مي کني؟
مرد مقدس گفت: اعلي حضرتا, سربلند باشيد.
هنگامي که شنيدم پادشاه اسپانيا به اين جا مي آيد, تصميم گرفتم استخوان هاي پدرتان را پيدا کنم و به شما بدهم.
اما هر چه نگاه مي کنم, نمي توانم پيدايش کنم. مثل استخوان هاي کشاورزان, گداها, فقرا و بردگان است...
_________________ در ميان شما، هركه كوچك تر باشد،همان بزرگ ترين شما خواهد بوذ....